تبليغاتX
هیچکس مثل من نیست

هیچکس مثل من نیست

 اميدوارم نمازوروزتون موردحق تعالي قرار گرفته باشد

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 17:38  توسط مریم  | 

سلام چه طوريد .بله الان هشت ماهم هست ولي هيچ اسمي براي پسرم انتخاب نكردم ممكن كه چندتااسم به من پيشنهادبديد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 17:37  توسط مریم  | 

خدایای رحمان نوید میلاد سال نو را بر دوش نسیم بهاری گذاشت تا این امانت سبز را به رسم آغاز به خالق سپارد.حلول سال نو و تولد دوباره طبیعت، عید فرخنده و کهن نوروز باستانی را که یادگار نیاکان و پیام‌آور دوستی، عشق و محبت، با لطافت گیاه و خرمی طبیعت، و تحول به مراحل نیکوتر و برتر است.

از خداوند منان برای جنابعالی و خانواده محترمتان در سال جدید سلامتی و

و عاقبت‌‌بخیری را آرزومندم.

خدایای رحمان نوید میلاد سال نو را بر دوش نسیم بهاری گذاشت تا این امانت سبز را به رسم آغاز به خالق سپارد.

حلول سال نو و تولد دوباره طبیعت، عید فرخنده و کهن نوروز باستانی را که یادگار نیاکان و پیام‌آور دوستی، عشق و محبت، با لطافت گیاه و خرمی طبیعت، و تحول به مراحل نیکوتر و برتر است.

از خداوند منان برای جنابعالی و خانواده محترمتان در سال جدید

روزی حضرت مریم (س)

قصر آسیه،

قلب خدیجه،

عفت فاطمه،

جمال یوسف،

ثروت قارون،

حکمت لقمان

و ملک سلیمان

و عاقبت‌‌بخیری را آرزومندم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 18:23  توسط مریم  | 

سلام سال نوبرهمه ی شمامبارک باد.

یه مدت نرسیدم تامطلب وخاطره ی خودرابه جابگذارم حالا که شروع کردم درماه دوم بارداری ام به سر می برم بله بالاخره ارزوی من هم براورده شدامیدوارم که همه ی شماها هم به ارزوهایتان برسی .سال نود هم بادیدوبازدید شروع شده وخبرمهمدیگری که شنیدم این بودکه دارم عمه می شوم .خیلی خیلی خوشحالم .خواهرشوهرم هم دیروزظهرعازم کربلا شدند .قراراست که ۲۹ ام هم مادروپدرشویم مکه برند .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 18:17  توسط مریم  | 

زبانم را نگاه خسته ات بست

زمستان با زمستانها بپیوست

نگاهت لرزشی انداخت در دشت

دلم چون متن یک آیینه بشکست

سلام دراين هفته همش فكرم اين بود كه ايا باردارم يا نه چه چيزي بخورم وچه  كارهايي را انجام بدهم چندين سايت را جستجو كردم تجربه ايي را كسب كردم كه صبح ها ناشتا به دوتا خرما سوره قدررا بخوانم وبخورمشون يا هرروز سيب بخورم براي تشكيل شدن قلب كودك بهتر از انار والبالو ....استفاده بشود تاروز سه شنبه كه مامانم نهمان داشت دخترخاله هاش رادعوت كرده بود من هم رفتم خونشون دير هم رسيدم چون همه امده بودن جاتون خالي مامان اش كلم قمري درست كرده بود خيلي هم خوشمزه شده بود وهمه تعريف كردن همچنين  دعاي جوشن كبير خوانده شد ودراخردخترخاله ها از هم حلاليت طلبيدن كه در گذشته توبازي اگر ازار واذيت كرده بودن درخواست حلاليت كردن برام جالب بود گفتم دنياراببن زماني هم مي شود كه من هم با دخترخاله ها م اينگونه رفتار كنم واي چقدر زود ميرندروزها .....وقرارگذاشتم كهخ شويم برد جواب ازمايش را بگيرد چون تحمل منفي بودن رانداشتم وگفتم توبرو جواب رابگير اگرمثبت بود برام كادو بگير كمي نه گفت معمولا زنها جواب را مي گيرندومياند به شوهراشون مي گندكه پدرشدي حالا برعكس شده ... شب كه شويم امد خونه مامان پشتش چيزي قايم كرده بود كه من حدس زدم كه جواب را گرفته دعاكردم كه جلوي مامان صحبت نكنه تانشست جواب را گرفتم وگفت دكتر گفته همه ازمايشات خوب بوده وخانومتون هيچ مشكلي ندارد اخر دكترتوكلي چندتا ازمايش برام نوشته بود كه مربوط به كبد وكيسه صفرا وقند وغيره مي شد ....همين طور كه نگاه ميكردم ديدم با خودكار انگلسي نوشته كه هفته اينده تكرار شود كه شويم نگاهي بهم كرد وسرش را به عنوان منفي بودن بردكه من اشك توچشمانم جمع شد خيلي خودم را كنترل كردم تا مامان متوجه ناراحتي من نشود..بالا بعد باهاش رفتم كه امپولش رابزند توراه گفت شما ومامانت موضوع اصلي را خوانديد بله دكترگفته نه منفي ست نه مثبت خانمها به طور عادي ۱۰۰ بايد باشد حال پنجاه شد يعني باردارند ولي مال شما ۶۰ بوده ....هنوزنمي دانم كه باردارم يانه ؟...جمعه هم كه خونه مادرشوهربوديم شويم هم دلش درد ميكرد ....من وشوي باارزوي داشتن فرزند واينده اش كمي صحبت كرديم و....

+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 21:57  توسط مریم  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 16:17  توسط مریم  | 

طلسم شب شکست و صبح آمد

سياهی  بار بست و صبح آمد

سحر زد آب و جارو کوچه شان را

در خانه نشست و صبح آمد

سلام بله شب سه شنبه رفتیم خونه مامان درانتظار مامان وحسین بودیم کمی هم آش رشته درست کرده بودم که ساعت نه ونیم با رضا اومدن خونه من که خیلی خوشحال بودم پریدم تودل مامانم ودوتابوسش کردم بعد هم حسین رفتیم سراغ چمدوناشون وشوی هم فقط رفت سراغ دوربین زیاد چیزی نیورده بود چندتا کاپیشن شکالات وبعد هم شلوار وکفش برامن اورده بود که تو چمدون هما بود وخیلی بهشون خوش گذشته بود فقط کمی مامان حرص خورده بود .....حسین اونجا باهمه راحت بوده ومی رقصیدوهمه هم دوستش می داشتن مامان چقدراززیبای مالزی گفت که وای چقدر خشکل بوده سرسبز چمناش مثل مخمل بوده هم گروهشون هم با حال بودن اول بردندشون قصر بعد هم رستوران برج دوقلو اکواریوم ماهی که از زیر اکواریم رد می شدند وباغ وحش و...   فیلم را تادیدم گفتم من که مالازیم را رفتم بریم کشوردیگری....تواین هفه کارهای بیمه ام را انجام دادم وجمعه هم ظهررففیم رستوران شهر  که داخل سوپهاش یه نوع برگی بود نمی دانستیم اینها چیه سوال کردیم ولی جواب  ندادن ن مصوص  گرفتم که شامل ماهی وکباببررگ کباب سلطانی وجوجه بود بد نبود خوشمزه بود ولی سرد شده ببود عصرشنبه هم با مامان رفتم دکتر که برف قشنگی هم گرفت واقعا دیدنی بود درختهایی که روشن برف مینشست وای خدایا هیچی طبیعت نمی شود....خیابان نظرهم کمی تاب خوردیم که من روسری وشال گرفتم .....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 16:9  توسط مریم  | 

من با دلم كِز كرده ایم ، امروز و فردا كرده ایم

                     در  های و هوی  این جهان ، با روحمان بد كرده ایم

سلام بله دراین هفته نه مامان نه مادرشوهر بود ازشنبه که هرشب می رفتیم خونه مادرشوی تا به فرزانه وبچه ها سر بزنیم روز اول که مصطفی مریض شد وروزسوم هم محمد بعد هم که روزجمعه پدرومادرشوی امدن باز پدرشوهرم بسیار حالش بد بود وتومشهدهمش خوابیده بودن . هوابسیارالوده بود ه . ..از طرفی چندبار به حسین زنگ زدم که خوب بودن وبا مامانم صحبت کردم که خیلی راضی بود ...روزجمعه من با شویم رفتیم پل زنبوخان که خوش گذشت حس بسیار خوبی داشتم هرچند شویم کمی غرزد که اره حالا اگر مامان خودت می خواستن بیاند ازصبح می رفتی خونشون وحالا که مامان وبابای من می خواند بیاند باید بیام اینجا .....ولی وقتی محیط رادید اروم شد وخوشش امد ناهارراباهم درست کردیم خوردیم کمی پیاده روی و....ولی بد هم نیست گاهی دونفری بدون هیچ دق دقه ای بریم بیرون برای روحی امون خوبه ....فرداسه شنبه هم قراراست که مامانم اینا از مالزی بیاند یعنی امروز که پرواز کردن وشب می رسند تهران وازاونجا با ماشین بیاند اصفهان خیلی دلم برا مامان وحسین ورسول تنگ شده دوست دارم هرچه زودترببینمشون ....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 11:56  توسط مریم  | 

غرق سراب 

بگو تا کی کباب دیگرانیم

صفای نان و آب دیگرانیم

من و تو گرچه دریانوش بودیم

کنون غرق سراب دیگرانیم

ماجراهای که در این هفته برام اتفاق افتاد یکی روز سه شنبه فهمیدم که مامانم وحسین وودخترخاله هما اسمشون را برای مالزی نوشتند وحسین که خیلی خوشحال بود وتو پوست خودش نمی گنجید مامان هم دو دل بود که چی م یشه وازاین جورفکرها ....جمعه هم خونه پدرشوهر مثل همیشه فرزانه ازخنده قش کرده بود بلند بلند به هیچی می خندید مادرشوهروپدرشوهرهم با منوچهری ساعت ۵رفتندمشهد ....عصری شنبه هم من خونه مامان بودم .داشت کارهاش ومی کرد ومی خواست که برد مالزی. رسول هم پیام داد که کارم تا حدی حل شد که کمی مامانم خوشحال شد ولی بارورنکرد باز زنگ زد به رسول که جواب داد سرگرد بالاخره امضا کرده وبا جابه جای من موافقت کرده حالا باید برم تسویه حساب اگرناجاهم موافقت کند دیگرحله ...اش خوردیم ومامان اسبابش را جمع کرد هم خوشحال هم ناراحت هم نگران وهمه چیز بود معلوم نبود مامان براچی اینقدرنگران بود من اونجا با چادر می رم ومانتوم تنگه و...خداحافظی کردیم .......الان هم که بهشون زنگ زدم گفتن ما تازه دلیجانیم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 16:41  توسط مریم  | 

 

 اگر لذت ترك لذت بداني
دگر شهوت نفس لذت نخواني

 

جمعه با مامان وحسین  رفتیم کوه من چندتا عکس گرفتم شویم دستش را دراز کرد ووانمود کرد که داردساعت راسر کوه می گذاره عکسش جالب شد...مامان رفت کلی چوب اورد وشروع به صداکردن همه ی ماکرد که بیاید کمکم کنید تا اتیش روشن کنم اول من رفتم کمکش چوبهارااوردم که خیلی هم سنگین بود گفتم اینهاراچه طوری اوردی ...اتیش روشن شد وشوی وحسین هم شروع به جمع کردن چوبها کردن وکمی فعالیت وبعدهم چای ومیوه  من پیاده رفتم که بقیه رسیدندبه من درهمان لحظه یه کایت که نفری روش بود رفت به اسمان وزودی هم نشست من گفتم بریم ببینیم حسین هم موافق بود سر پیچ جاده ترمزدستی را کشید که شویم هم رفت پیچید ورفتیم نزدیک همون ماشینی که داشتن کایت خودراجمع می کرد یه وانت بود که پشتش کلی وسیله بود من ارزوکردم که من هم می خوام برم پرواز کنم راستی کلاس نمی ذارند ؟حسین گفت چرا جلسه ی پانصدهزارتومان ه گفتم طوری نیست من می خوام برم وکایت ش هم ۵ملیون میشه گفتم می ارزد چون من دوست دارم ....بعد ازکمی استراحت رفتیم نمایشگاه ماشین که همان جای همیشگی پل شهرستان بود رفتیم تا واردشدیم من فقط ادم دیدم وماشین فقط دوسه تا بود این هم کمری ودویست شش و..که توخیابون فراوون است انتظاردیدن ماشینهای خارجی یا قدیمی را داشتیم ولی فقر رنو فرانسوی دوتا بود ...برگشتنه ذرت خوردیم ..صبح شنبه من رفتم اصلاح ودررا ه پول از اقاسعید گرفتم وبعد هم رفتم شرکت ایران خودرو واز شویم پول گرفتم وسوال کردم که ساعت چند میای من را ببری جلسه >که گفتن ساعت ۱۲ وبیست دقیقه میام ....من هم توخونه کمی کارهاراکردم ونمازم را خواندم که ساعت ۱۲ وبیست دقیقه شویم زنگ زد که بیا تاببرمت تیرون  من هم رفتم دنبالش وجلسه هم درمورد نرم افزار پریم ..بود واقایون وخانم ها هم ه با هم بودیم هر ۵نفری با یه کامپیوتر کار می کردن واقای امینی معاون اداره هم امد وبرامون سخنرانی کردن ....شب رفتیم کمی خرید کردیم وبعد خونه مامانم ومامانش ...که مامانم گفت من فردا ناهاردرست می کنم بیاید اینجا من هم که ازخدام بود قبول کردم ...یک شنبه درمدرسه چند نفرازدانش اموزان تحقیق اورده بودن وبه کلاس دوم هم گفتم که یک تلویزیون درست کنند وتمام درسهای ریاضی را با نکات ومهم ومثال بنویسند ودر تلویزیون قرار دهند وکارها اربین دانش اموزان کلاس تقسیم کردم...تاوارد کلاس سوم شدم یکی ازدانش اموزان بسیار ضعیف گفت خانم من نقاله ام را نوشتم که همه زدن زیر خنده وگفتن مقاله نه نقاله ....بعدهم دانش اموزضعیف دیگری را اوردم پای تخته که گفت سه ازچهار دوتادیگه بازهم قش کردن وبا انگشتشان کم کردن سه از چهارنشان دادن وگفتن این تازه گیها دوتا می شود ....ازراه رفتم خونه مامان که رضا هم اونجا بودن ناهارخوردیه بودن داشتم می خوردم که شویم رفت سرکاروگفت من ساعت سه ونیم میام که بخاری را که شسته بود ببرم وخونه شماراهم می برم ..غذام را خوردم سراغ رسول راگرفتم که مامان گفت نمی دانم انگارقسمت اینطوریه که همونجا ببمونه شش ماه شد ولی انتقالی بهش نمی دند وگفتن شاید توزاهدان بگذارندش و....مامان رفت زیارت نامه عاشورا ...شویم امد دنبالم وگفت شب میام بخاری را میارم زود بیابریم من می خوام برم اصفهان میای نه می خوام غذا درست کنم ....بادمجون درست کردم ...دوشنبه هم مدرسه راستی دوسه روز عصرها پاورپینت درموردریاضی درست می کنم کلی زمانم گرفته می شه اخر گفتن درسهاتون را با فناوری وتکنولوژی  روز به دانش اموزان یاد دهید ...شب هم مامان امدن خونمون تا چندتا سایت می خواست ثبت نام کنند حسین هم رفت فیلم ارث شیرین را گرفت واورد دیدیم ویه پیده خرید وخوردیم ...مامان با هما رفته بودن اداره بازنشستگان که ببینند سفربه خارج ازکشورکجادارند وچه طوریه ...که مالزی میبردن هریک شنبه وماهیانه پنجاه هزارتومان دیگر تصمیم گرفته بودن که برند ...قرار شد که امروز برند دنبالش ونمی دانم چه کردن   ...من امروز رفتم بانک که برگشتنه تا امدم بپیچم توخیابون شهرداری ماشینی زد بهم ورفت خیلی نگران ماشین شدم تا اومدم توخونه فقط گلگیرش یه ترک برداشته بود خیلی ناراحت شدم می شد چیکارکنیم گفتم حالاست که شویم میاد وناراحت می شه ....ولی باز عکس العمل خیلی منطقی از خودش نشون داد اول سلام علیک وروبوسی بعد به ارومی گفت دسته گل به اب دادی من هم سرم را تکون دادم بعدهم ماجرارا براش گفتم پاسخ داد که اشکالی نداره به انسان نزن ماشین اشکال نداره خودت نترسی یا طوریت نشه ....گفتم اا من چه فکرهای می کردم وخودم را با رفتارهای دیگر ازشمااماده کرده بودم ..خندید وگفتی حالاست که لولومیاد نه چندبارکه بری یادمی گیری ...کمی اروم شدم وباهم خوابیدیم....

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم دی 1389ساعت 19:20  توسط مریم  | 




+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 10:53  توسط مریم  | 



چند ثانیه از عمر همین یک شب یلدا
باعث شده تا صبح به یمنش بنشینیم
ده قرن ز عمر پسر فاطمه طی شد
یک شب نشد از هجر ظهورش بنشینیم...

التماس دعا
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 10:52  توسط مریم  | 

لالا  لا لا  بخواب  کوچیکه  دنیا
تموم میشه یه روزی دردوغمها
یه روز میشه که چشمات اشک نباره
دعا کن  زود  بیاد  اون روز زیبا

حول وهوش ساعت هفت ونيم رفتيم اب هويج بستني خورديم كمي درخيابونهاتاب خورديم توماشين شويم با انگشت صبابه اش ازروي شوخي مي زد به من ويه چيزي مي گفت ..خونه مامان كه تنها بود نشستيم گفت رضا ازشمال امده وخيلي هواخوب بوده طوري كه ما لباس تابستانه مي پوشيديم و....حسين امد وخيلي عصباني وبا جديت گفت من تو ايران ماندني نيستم من سال ديگر ميرم فيليپين بااين وضعيت يارانه كردن و....مامان هم مي خواست كه حسين را ارام كند تازه چيزي مي گفت كه باعث عصبانيت بيشتر حسين مي شد...صبح درراه گازويل ماشين تمام شد وبدوبيراه گفتن راننده هم شروع شد غرمي زد واز مملكت مي گفت كه اين چه وضعيه من ازديروزتاحالا شانزده هزار تومان پول گازوييل دادم وهيچي كارنكردم ...تابالاخره يه نفرنگه داشت وچندليتري گازوييل داد وماتا پمپ بنزين رفتيم تا فهميد به كساني كه ديروزبنزين زدن بايد ليتري صدوپنجاه تومان بده واگرديروز نزده بودليتري شانزده وپنج ريال حساب مي شد ديگر هيچي عصبانيتش بيشترشد .....من كه درمدرسه سرم درد گرفت ه بود كمي تودفترنشستم ورفتم سركلاس سوم ب كه خيلي اروم شده بودن تادرس دادم ريحانه گفت خانم ما شعري گفتيم بيايم بخونيم اجازه بهش دادم وشروع به خواندن كرد ايمن جادار كلاس سوم ب   كه خيلي با حالند يه پاشون روي زمين يه پاشون تو مريخ و.......خنده دار بود من هم تشويقشون كردم كه افرين ازاينكه از وقتتون به نحو احسن استفاده كرديد حتما تايپ كنيد وبين خودتون نگهش داريد....زنگ راحت كه خانم دواشي ازمن خواست كه سوالاتش رادرست كنم قبول كردم تمام زنگ رزاحت راوقت گذاشتم روش بارم وجدولش رادرست كردم وبقيه اش را زنگ بعدي .....دربرگشتنه خانم پورقاسمي ماجراي پسرخالش را تعريف كرد كه رفته امريكا وبه خاطره رشته ش ماندگارشده   وزنش چي كاركرده باهاش و....

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 10:50  توسط مریم  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 17:16  توسط مریم  | 


عطش دوست اگر در دل ما خانه نداشت

عمر بی حاصل ما این همه افسانه نداشت
دیروز شویم امد وسلم وخوبی چرااینقدردیرامدی -.مگرنمی بینی رفتم ارایشگاه ومرنب سرش را تکان می داد

.خوب یه زنگی بوقی خبری می دادی

-.من گفتم تونشنیدی

.کی

-بریم .کجا بیرون اماده شو .یه چای ریختم تا سرش راشست من چایم را خوردم وشویم هم نمازش راخواندوچایش راخورد .سوارماشین شدیم ورفتیم میوه فروشی من چندتا پاکت برداشتم وسیب زمینی وپیاز وسیب درختی برداشتم وگفتم اینهارابرای مامان .خودش هم پرتغال وموز وسیب برداشت حساب کرد ورفتیم درمغازه اجیل فروشی پسته وبادام زمینی توت خشکه وتخمه و..برداشتیم که بیست ویک هزارتومان شد چه گرونییه .بیچاره اونهای که درامددرست وحسابی ندارند.ازاونجارفتیم خونه مامان میوهاشودادیم وکمی نشستیم راستی درراه عسل هم گرفتیم که کلا امشب ۶۱هزارتومان پول دادیم ..مامان از مسافرت وبازنشستگی گفت که قشم می برند مفتی کیش هم با تخفیف ویژه اسمم را درهردو نوشتم باهمراه تو ...کشورهای خارج هم می برند بابه صورت اقساطی ...درکلینیک فرهنگیان هم مغازه کرایه می دهند گفتیم با خانم سلیمی بریم یکی از مغازه هارابرداریم.....حسین که خیلی مامان را تشویق می کرد که اره برو حتما کرایه کن و...امروز در مدرسه همه فقط از گران شدن بنزین ویارانه صحبت می کردند وهیچ کس راضی نبود...برگشتنه هم راننده بدوبیراه می گفت که باید کرایه رابیشتربدید ...من با این وضیعت نمیام و...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 17:13  توسط مریم  | 

شعر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 16:58  توسط مریم  | 

دوشنبه که سالگردازواجمون بود شویم صبح زود رفت نان بربری ومربا وخامه گرفت واورد میزرا چیند من بعدازبوس کردنش وتبریک گفتن .........................درمدرسه زیاد اعصابم خوب نبود کلا سوم خانم شاهپوری را گرفتم وبه بچه های سوم درس جدید دادم وسوم ب هم خودشون تمرینهاراحل کردن واشکال داشتن میامدن می پرسیدن به کلاس دوم یه برچسب دادم که خیلی ذوق کردن وگفتن خان چرا هردبیری میادمی گنددومها ازهمه بدتر ...بنده خداها تعداشون از همه کلاسها بیشتر است ....روزرا گذروندم وبعدازظهر رفتم پودرکیک گرفتم ودوتاتیکه مجسمه وشمع ..کیک درست کردم وداخل مجسمه عکسهردومون را چسبودنم میزرا چیندم وسکه ومجسمه وکیک وشمعها را اماده کردم برقهاراروشن کردم تا شویم امد..........سه شنبه که تعطیلیم بود به کارهام رسیدم وناهاردرست کردم شب مامان امددنبالم که برم مسجد  ولی گفتم شمابرید من میام مسجدنزدیک بود نیم ساعت بعدرفتم مسجد گه اقای داشت روضه می خواند وبعدش هم اقایی دیگردرمورد ولایت صحبت کردن وکه این مساجدفقط شده جای جمع کردن پول برای مناردرست کردن به خدا وقتی که امام زمان ظهورکنند اولین کاری که می کنند این منارهاراخراب می کنندبرام جالب بود که شهامت گفتن چنین سخن را به اقا تبریک گفتم وباخودم فکرکردم که به حق گفت وبعدهم گفتن که مساجباید مکانی برای رفع مشکلات مردم وجمع کردن پول برای ازدواج جوانها باشد که بازسخنش به دل نشست ... ساعت ده با شویم رفتیم باغ ملی که دسته بود وما فقط به زنجیرزدنهاش رسیدیم ....صبح تاسوعا که دیرازخواب بلندشدیم وبعدازحمام رفتیم خونه مامان که حسین غذای نظری رفت وامردماخوردیم بعدازظهر هم با مامان وخاله صدیق شهدارفتیم ولی هیچ خبری نبود وبعدچندتا حسینیه رفتیم ولی خبری از روضه وزیارت عاشورانبود باغ ملی رفتیم پایین که دسته ها پشت سرهم می امدند ومی رفتن وای واقعا عجب روز دلگیری بود خیمه ها که رد شد من ان صحنه ی اتیش زدن خیمه ها امد جلو م واشک درچشمم جمع شد نگاه به اسمون کردم دیدم ماه پیداست چه منظره ای هم خورشید بود هم ماه ...ازخداحاجت خواستم وگریه می کردم طوری که شویم نفهمد بعد هم که مسجدونماز باز یه سخنران امد که درمورد اخلاق خوب صحبت کردن که هروقت من را از خود جداکنیم وخالص بشیم وبه کاردیگران کاری نداشته باشیم واگرکسی به کمک احتیاج داشت بهش کمک کنیم بدون هیچ انتظاری زندگی راحت می شد ...باز خیلی روی این حرفها فکرکردم من که زودرنجم برای چیه برای طرزفکرم است و.....عاشوراهم رفتیم شهدا دعا ونماز ظهر وناهار توخونه کمی استراحت کردیم ورفتیم حسینیه اعظم .....روزجمعه با پدرشوی رفتیم دربندتیران که از قناتی اب می امد زلال وخنک واروم بود ناهار وکوه نوردی از اشتباهات روضه خوانان گفتیم و.....عصری مامان ازراه باغ امدن خونمون که من خورشت سبزی پختم وحسین هم دوتا فیلم گرفت اورد دیدیم اولیش به رنگ ارغوان بود که خوب بود بیشترسیاسی بو.د دومی هم افراطیها بود ...صبح شنبه کارهامو کردم وعصری پای اینترنت که درسایت مدیریت خانواده مطالب خیلی اموزنده وخوب پیداکردم وخواندم وبه همه پیشنهاد می کنم که این سایت را حتما ببینید.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 18:2  توسط مریم  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 20:50  توسط مریم  |